X
تبلیغات
رایتل
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

زیر این آســــمون آبــــــــــی

با همسرم زیر این آسمون آبی زندگی میکنیم و گاهی اینجا می نویسم

چقدر زمان زود گذشت. از آخرین پستی که نوشتم مدتها میگذره. اتفاقات جور واجور برامون افتاده. ریحان بزرگ شده و دو سال و ده ماهشه. سه ماه پیش بالاخره از پوشک گرفتمش. از شیر هم دقیقا پایان دو سالگی گرفتمش ولی همچنان پستونک (به قول خودش مَمَک) میخورد و هربار میخواستم ترکش بدم اطرافیان میگفتن عیب نداره بهش بده و بذار خوش باشه و سخت نگیر و ...


خلاصه چون دوقلوهای عمه اش که ازش 7 ماه کوچکترن میخوردن، با دیدن اونا دوباره تحریک میشد که بخوره. اما به صورت ناگهانی اونا ول کردن پستونکو و فقط ریحانه میخورد. این شد که عزممو جزم کردم که هرطور شده ترکش بدم و چهار پنج روزی بردمش خونه مامانم اینا و با کمک مادر و خواهرم تونستم ازش بگیرم. شب ها موقع خواب بهش شربت اهورا اسلیپ میدادم که ترکیبی از اسطوخدوس و بهارنارنج و گل ساعتی و رازیانه است و گیاهیه و آرامبخشه. نیم ساعت قبل خواب بهش میدادم و بهانه میگرفت تا خوابش ببره. خلاصه که سه هفته طول کشید از پستونک هم گرفتمش به لطف خدا.


مادرشوهرم هم شیمی درمانی و پرتودرمانیش تموم شد. خونه قممون رو که فروختیم اومدیم ساری خونه خریدیدم باهاشون. همه چیز بر وفق مراد بود تا اینکه فهمیدیم مادرشوهرم متاستاز استخوان داده. داروهاش عوض شد و در حال درمانه. سه ماه پیش زونا گرفت (آبله مرغان بزرگسالان) و اگر به دادش نمیرسیدیم و پزشک براش داروی وریدی تجویز نمیکرد ممکن بود بره تو کما ولی الحمدلله خوب شد اما بخاطر عفونت، غدد لنفاوی دستی که سینه شو جراحی کرده درگیر شده و دستش ادم داره و باید 20 جلسه بره تهران برای لنفوتراپی. اداره علی سوئیت داره اونجا. فکر میکردیم مثل سوئیت قم رایگانه و قرار بود بره اونجا تا اینکه فهمیدم شبی 25 تومنه و 500 تومن هزینه اش میشه. دامادش هروقت میره تهران با زن و بچه اش، خونه دوستش میره که خالیه. این بود که یه شب که مامانم خونمون بود به مادرشوهرم گفتم با آقا مرتضی هماهنگ کنیم بره اونجا. گفت من واسه چی باید آویزون پسر مردم بشم؟ گفتم آویزون نمیشید، دوستشه و خونش خالیه.  قبول نکرد.


علی گفت با مامان فاطمه برید خونه دخترداییم که مجرده و داره خونه خالم زندگی میکنه. دیدم بازم میگه نخیر. من برای چی برم خونه مردم؟ هرچی گفتیم بابا فامیل این حرفارو نداره باز قبول نکرد. گفتم واسه چی الکی شبی 25 بدید وقتی خونه هست؟ گفت من این همه خرج کردم، لنگ 500 تومن نیستم! خلاصه که فکر کرد من برای اینکه شوهرم پول نده گفتم و باهام سرسنگین شد. شب براش رب زردآلو درست کردم بردم پایین، گفت ما رب مصرف نمیکنیم ببر بالا. حالا بماند که از پارسال که براش برده بودم همش میگفت زردآلو دربیاد واسه خودمون بگیرم درست کنم!


من دوزاریم نیفتاد با این حرفش. فرداش رفتیم خونه مامانم و پس فرداش قرار بود با مادرشوهرم و خواهرشوهرم که از هفته قبل هی میگفتن بریم دریا، ما هم بریم. بعدازظهر جمعه برگشتیم خونه و وقتی علی رفت پایین گفت کی بریم دریا دید میگن دریا؟ برنامه ای برای دریا نداشتیم! اومد بالا گفت این حرفو زدن. گفتم نیومدن خودمون میریم چون به ریحانه قول دادیم و الان بخاطر پستونک بهانه میگیره. خلاصه با خواهرشوهر بزرگه هماهنگ کردیم که بریم. علی رفت دستشویی. منم شروع به اتو کردن لباسا کردم. دیدم از پایین صداش میکنن. گفتم دستشویی اه. دو دقیقه بعد خواهرشوهرم اومد بالا و گفت مامان خواب بد دیده، شما نرید دریا! گفتم انشالله خیره. خواب بد دید آدم صدقه میده و انشالله اتفاقی نمیفته. سریع رفت پایین. علی که اومد گفتم اینطوری شده برو بهشون بگو هر خوابی تعبیر نداره و ساعت خاصی باید باشه و چیزی که یه هفته قبل هرروز صحبتشه خوابش اصلاً تأویل نداره. خلاصه رفت و نتونست قانعش کنه. به هر ترتیبی بود ما رفتیم


رفتیم و از روزی که برگشتیم مادرشوهرم باهامون حرف نمیزنه!  وقتایی که علی عصبانی میشه میگم ما برای رضای خدا اومدیم شمال و باهاشون هم خونه شدیم. پس صبور باش تا بتونی به وظیفه ات عمل کنی. نذار بعدها حسرت بخوری که میتونستم بیشتر به پدرمادرم خدمت کنم و شیطان اومد وسط نتونستم...


 چرا آدمها وقتی میتونن باهم خوب باشن و از زندگی لذت ببرن، دنیا رو به کام خودشون و بقیه زهر میکنن؟

نه واقعا چرا؟ واسم سوال بزرگیه که هیچوقت نمیتونم پاسخشو پیدا کنم...


 اون بخاطر اینکه بچه اش رو دوست داشت و نمیخواست اتفاق بدی براش بیفته گفت نرین دریا. خب حالا که رفته و اتفاقی نیفتاده، چرا دنیا رو به کام بچه اش تلخ میکنه و زجرش میده؟ زجر دادنش بچه اش ناراحتش نمیکنه؟ دیدن ناراحتی بچه اش مهم نیست براش؟


 کاش عروس رو به چشم هوو نبینیم! فکر نکنیم پسرمون هر حرفی میزنه یکی شارژش کرده! اونم کسی مثل من که همیشه دارم همسرمو نصیحت میکنم به مامان بابات محبت کن، احترام بذار، پیششون برو و محبت کن بهشون...

[ جمعه 20 مرداد‌ماه سال 1396 ] [ 11:10 ق.ظ ] [ فاطیما ]

[ 2 نظر ]

دلتنگ روزهایی که می نوشتم شدم ...
چه خوب بود همه چیز. ساده و بی تلکف و دوست داشتنی

ریحان بزرگ شده و شیطون و بهانه گیر! بالاخره تونستم ب لطف خدا از پستونک بگیرمش. اونم تو سن 2 سال و 9 ماهگی 


[ پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1396 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ فاطیما ]

[ 2 نظر ]

سلامن علیکم و رحمه الله و برکاته

چقدر زمان زود داره میگذره. مثل برق و باد گذشت این چند وقت. بالاخره به حول و قوه الهی پس از سه ماه، هفته قبل ما از خونه بابام اسباب کشی کردیم به خونه خودمون و از بلاتکلیفی رها شدیم.

کار همسرخان هم متاسفانه خیلی اذیت کردن و انتقالی ندادن و اداره مقصد سنگ اندازی کرد و در نهایت تا آخر سال مامور شد و اونور سال رو خدا میدونه قراره چی بشه اما به قول یکی خدایی که اینور سالو ردیف کرد اونور سالو هم جور میکنه 

ریحانه هم الان 16 ماه و یک روزشه و مهدکودک نزدیک خونمون میره. راه میره حرف میزنه و کلی شیطونی میکنه و خوش به حالشه که اومده نزدیک خانواده من و باباش هست و باهاش بازی میکنن همه.

خبر خاص دیگه ای که قابل عرض باشه نیست. عکس خونه رو هم به زودی میذارم براتون که ببینید و تو لذت ما سهیم بشید. 

[ یکشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1394 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ فاطیما ]

[ 10 نظر ]

[ دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1394 ] [ 11:49 ق.ظ ] [ فاطیما ]

[ 6 نظر ]

سلام. نمیدونم چند روز از نوشتن آخرین پستم میگذره. ولی خیلی چیزا عوض شده اینجا. 30 مهر اسباب کشی کردیم و وسایلمونو بردیم خونه مامانم اینا گذاشتیم. پس از کش و قوس های بسیار زیاد و اذیت کردن های معاون پژوهشی دانشگاه و ایراد گرفتن و کش دادنای الکی و گریه و عجز و التماس، بالاخره 9 آبان پایان کارم زده شد و راهی شمال شدیم...

از 11 آبان هم شروع به کارم زده شد و من اینجا اومدم سر کار. بماند که سرم بسیار شلوغه و نصف هفته یه جا و نصف هفته جای دیگه کار میکنم و در واقع دارم خلأ نداشتن دو تا نیرو رو پر میکنم، اما بودن کنار خانواده و در ولایت خودمون بسی شیرینتر از این حرفاست که بخوام کامم رو تلخ کنم بخاطر سختی هاش 

کار آقای همسر درست نشد و در واقع اداره مقصدش مخالفت کرد با انتقالیش و الان در حال مذاکره است با اداره کل تهران برای درست شدن کارش و من ایمان دارم که درست میشه 

خونمونم همونی شد که عکسشو گذاشتم براتون. البته با کلی تغییرات. دیوار آشپزخونه اش تخریب شد، اتاق خوابی که تو پذیرایی بود تخریب شد، لوله کشی آب و گاز و فاضلاب مجدداً انجام شد، دستشویی تخریب شد و جاش عوض شد، کاشی حموم و دستشویی از نو انجام شد، کمد دیواری اتاق خواب عوض شد، کف آشپزخونه و راهرو سرامیک شد و کف پذیرایی قراره کفپوش چوبی بشه، خونه نقاشی داره میشه، قراره بعدا راه پله خراب شه و تبدیل به اتاق خواب بشه و از بیرون ساختمون راه پله و تراس چوبی زده بشه (این میشه 5-6 ماه دیگه).

خلاصه خونه کلی متحول شده و الان 5 هفته است که درگیر تعمیرات هستیم و هنوز تموم نشده! چقدر آقای همسر حرص خورد و خون دلها خوردیم تا به اینجا رسیدیم...

الانم آقای همسر رفته قم و آخر هفته برمیگرده. من و ریحانه هم این روزها خونه بابام هستیم و ریحان پیش مامانم هست. اینجا براش مهد ثبت نام کردم و قراره وقتی اومدیم خونه خودمون بره مهد کنار خونمون. 

خبر دیگه ای نیست فعلاً. دعا کنید کار آقای همسر زودتر درست شه و از این استرس خلاص شه. من دلم روشنه که روزهای خوبی در راهه 


الهی شکرت

[ یکشنبه 1 آذر‌ماه سال 1394 ] [ 10:44 ق.ظ ] [ فاطیما ]

[ 5 نظر ]

1 2 3 4 5 ... 19 >>