X
تبلیغات
رایتل
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

زیر این آســــمون آبــــــــــی

با همسرم زیر این آسمون آبی زندگی میکنیم و گاهی اینجا می نویسم

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عزیزم. اگر احوالی ازما خواسته باشید، ملالی نیست جز دوری شما 

و آما سفرنامه نوشت. آقو ما پنج شنبه ظهر از قم راه افتادیم رفتیم میدون 72 تن سوار اتوبوس کاشان شدیم. حدود یک ساعتی تو راه بودیم ورسیدیم کاشان. بعد چون معرفی نامه گرفته بودیم از اداره علی، خواستیم بریم خانه معلم. رفتیم دیدیم میگن یه مدرسه است که تو کلاساش فرش انداختن و 10 تومن کرایه میگیرن! علی اعصابش خرد شد گفت مسخره کردین مارو؟ خلاصه مشخص شد که کاشان خانه معلم ندارد! 

هیچی دیگه رفتیم بگردیم دنبال مسافرخونه ای چیزی که یه مهمانپذیر دیدیم که میگفت دو تخته بدون حمام 75 تومن! با حمام 90 تومن! گفتیم هتل بریم شرف داره به اینجا! هرجا گشتیم جایی پیدا نکردیم. حالا علی هم نهار نخورده بود و عصبی شده بود. چند جا زنگ زدیم که یا جا نداشتن یا امکانات! حموم هم که جزء جدایی ناپذیر زندگی علی اه! این شد که کلید کرد به حموم!

یه جای دیگه رفتیم که اتاقش 3 تخته بود، سرویسش مشترک بود و آشپزخونه هم همینطور. میگفت 60 تومن. جاش هم وسط شهر بود و دسترسیش به همه جا خوب بود. من اوکی دادم و علی میگفت نه. من نمیتونم اینجا باشم. سرویس بهداشتی مشترک، حمام مشترک، آشپزخونه مشترک. هی میگم مرد، ما فقط موقع خواب میایم اینجا.میخوایم بریم بیرون بگردیم وفقطم یک شبه. گفت الا و بلا من نمیام! هیچی دیگه من کوتاه اومدم...

تاکسی سوارشدیم و گفتیم مارو ببر یه هتل معقول. ورداشته ما رو برده هتل 4 ستاره، اونم تو دارغوز آباد سفلی که هربار میخواستی بیای شهر باید دربست میگرفتی! ازاولش من لیست مسافرخونه وهتل های کاشان رو از اینترنت گرفته بودم و میدونستم هتلش 4 ستاره است. هرچی گفتم علی هی میگفت عیبی نداره. میخواد 200 تومن بشه؟ به درک. حداقل میدونم کجا دارم میرم! یادش هم نبود ما پول نداریم و سفرمون قراره کم خرج باشه!

خولاصه، هی من گفتم آقا نمیریم، اون گفت میریم. وقتی هم رسیدیم و علی دید که کجا آوردتمون، خودش فهمید که حق با من بود. یه هتل 3 ستاره دیگه کنارش داشت که میگفت شبی 110 تومن. به ناچار قبول کردم تا قائله ختم بشه و بیش از این تنش ایجاد نشه! شناسنامه ها رو که دادم دختره گفت اتاق نداریم که! ای مرگ. وقتی اتاق نداری چرا قیمت میدی خب؟

  هیچی. آقا قبول کرد (اونم با اکراه شدید) که بریم همون 60 تومنیه ولی چشمتون روز بد نبینه. به مجرد اینکه وارد شد رفت روی تخت دراز کشید و گفت حوصله ندارم. هی هم میگفت برگردیم. گفتم اینهمه راه اومدیم برگردیم؟ خب بریم دوجا ببینیم شاید نظرت عوض شد. دیدم گرفته خوابیده و هیچ جوره راضی نمیشه. گریه ام گرفت و نشستم های های گریه کردن. علی که دید گریه م گرفته دلش سوخت  گفت گریه نکن حالا. ترو خدا منو ببخش دست خودم نیست. بعد از سه سال اومدیم سفر، میخواستم یه جای خوب باشه. گفتم عیبی نداره. هنوز که چیزی نشده، برمیگردیم. من حوصله ندارم تا فردا هی بگی این بد بود، اون بد بود و سفر کوفتم بشه!

پاشدم چمدونو بردارم که اومد التماس کرد و گفت حق با تواه من سخت میگیرم و منو ببخش و قول میدم دیگه چیزی نگم و ... خلاصه قائله ختم به خیر شد و مثل بچه های خوب پاشد که بریم بیرون. اول گفتیم بریم بازار. دوربینو دادم دستش گفتم عکس بگیر جیگرت حال بیاد. آقا رفتیم غرق در گنبد و حجره های بازار شد. یه آب انبار هم دیدیم. یه کاروانسرا دیدیم که واقعاً محشر بود. این سقف اون کاروان سراست. ببینید چقدر قشنگه. به قول علی طوری ساخته شده که آدم ناخودآگاه چشمش میره سمت آسمون و درواقع نشون میده انسان در مقابل خدا هیچه

اینم یه سقف دیگه. ببینید با کمترین و ارزونترین مصالح چه شگفتی ای آفریدن! به قول علی، امروز با بهترین و گرونترین مصالح نمیتونن چنین چیزی در بیارن! چقدر ریتمش قشنگه!

اینم یکی از درهای یه مدرسه و حجره است که تو بازار بود. من روانی این آبی فیروزه ای هستم

خلاصه خیلی قشنگ بود دیدن بازار کاشان. شاید برای خیلی ها هیچ جذابیتی نداشته باشه اما برای ما که واقعاً لذت بخش و شیرین بود. بازارگردی که تموم شد و هیچی هم نخریدیم، رفتیم یه فالوده مشتی با گلاب قمصر بر بدن زدیم و بعد هم صدای اذان بلند شد. رفتیم مسجد نماز خوندیم و واقعاً چسبید بهمون. برگشتن هم رعد و برق و بارون بود و پیاده روی زیر بارون خیلی باصفا بود. 

تو راه برگشت به مهمانسرا، علی اعتراف کرد که تو همین چند ساعت واقعاً بهش خوش گذشته و چقدر خوب شد برنگشتیم! گفتم فکر کردی من برمیگشتم؟ بایدخودت برمیگشتی (پیش خودمون بمونه، اون گریه و اصرارم برای برگشت بیشتر فیلم بود تا راضی بشه ). دیگه اینطوری شد که روز اول برامون بسیار شیرین گذشت. بعد هم برگشتیم و تخم مرغ گرفتیم و از اونجا که با خودم ماهیتابه و گوجه و رب و تن ماهی و استکان و ظرف آورده بودم، رفتم یه املت مشتی درست کردم و خوردیم و خوش گذشت. تا صبح هم گرفتیم تخت خوابیدیم و حسابی خستگی سفر در رفت از بدنمون.

ادامه سفر و عکس خونه های تاریخی باشه برای پست بعد انشالله. پست خیلی طولانی میشه اینطوری و از حوصله حضار خارجه 


شاید از نظر خیلی ها همین روز اول و دعوا یعنی همه چیز تمام. اما به نظر من مهم نیست اصلاً. من درک میکردم علی چی میگه. میدونستم هم خسته است و هم گرسنه. میدونستم دلش میخواست منو ببره بهترین جا و بخاطر شرایط مالی دوست نداشت به خودمون فشار بیاریم اما من برام مهم بودن پیش اون بود. مهم این بود که ما فقط برای خوابیدن میخواستیم برگردیم مسافرخونه. قرار هم بود فقط یک روز اونجا باشیم پس باید به بهترین وجه ازش استفاده میکردیم. میتونستم داد و قال راه بندازم ولی حق رو به اون دادم و شکر خدا هردو راضی بودیم و بهمون خوش گذشت. 

زندگی همیشه خندیدن و شاد بودن و دوست داشتن نیست. تا تلخی نباشه، شیرینی زندگی به کام آدم نمیاد! من زندگیمو به همین شکل دوست دارم و ازش راضی ام. همسرم هم بی نظیرترین مرد دنیاست از نظر من 

[ شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 07:43 ق.ظ ] [ فاطیما ]

[ 28 نظر ]